![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
« به نام آنکه اشک را آفرید تا دنیای عشق هیچ گاه آتش نگیرد »
تو همین آخر پاییز ، یه شبی تا صبح نشستم دیدم این دل دیوونه ، بازم کار داده دستم
آیینه رو رفتم آوردم ، با تو روبرو م گذاشتم تلخه اما باورش کن ، هنوزم دوست می داشتم
سلام
نمی دانم که با چه کلمه یا کلماتی نوشتن حرف هایم را باید شروع کنم، نمی دانم با چه دادی
تنهاییم را باید فریاد بزنم، نمی دانم با چه سکوتی باید قلب سنگی عشقم را به لرزه در بیاورم،
نمی دانم با چه عشقی باید عاشق بودنم را به معشوقم ثابت کنم، نمی دونم با چه ... ، نمی دانم،
به خدا نمی دانم شاید اگر می دانستم این روزگارم نبود، تو رو خدا شما را اگر می دانید کمکم کنید . قدر اهل درد صاحب درد می داند که چیست
مرد صاحب درد ، درد مرد ، می داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد تنها گرد می داند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته اند
آنکه نخل حسرتی پرورد می داند که چیست
آتش سرد ی که بگدازد درون سنگ را
هر که را بود ست آه سرد می داند که چیست
بازی عشق است کاین جا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبه این نرد، می داند که چیست
قطره ای از باده عشقست سد دریای زهر
هر که یک پیمانه زین می خورد، می داند که چیست
تنهامرد آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد، می داند که چیست |
|
+ نوشته شده در
Sat 30 Sep 2006ساعت 2:38 توسط مرد تنها |
|
|
T O |
|
+ نوشته شده در
Sat 23 Sep 2006ساعت 2:40 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|