![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
تقصیر از تو نیست
مسلک روزگار این است، عاشق تنها کسی است که معشوق ندارد.... |
|
+ نوشته شده در
Mon 19 Feb 2007ساعت 2:24 توسط مرد تنها |
|
|
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد؛ نخواست او به من خسته بي گمان برسد . شکنجه بيشتر از اين، که پيش چشم خودت، کسي که سهم
تو بوده به ديگران برسد ؟
چه مي کني اگر او را که خواستي يک عمر،
به راحتي، کسي از راه ناگهان برسد ؟ رها کني برود، از دلت جدا بشود !
به آن که دوست ترش داشته، به آن برسد ! رها کني بروند و دو تا پرنده شوند، خبر به دورترين نقطه ي
جهان برسد . گلايه اي نکني، بغض خويش را بخوري،
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد؛ خدا کند که... ، نه! نفرين نمي کنم... ، نکند؛ به او که عاشق او بوده ام، زيان برسد . خدا کند فقط اين عشق از سرم برود، خدا کند فقط زود آن
زمان برسد .
|
|
+ نوشته شده در
Sun 18 Feb 2007ساعت 2:20 توسط مرد تنها |
|
|
سلام
صندلی بشيم! اونقدر سنگينی همه رو تحمل کنيم، اونقدر زير اين سنگينی جير جير بکنيم تا يه روزی شايد بياد... ، شايد بياد رو اين صندلی بشينه و ما تکيه گاهش بشيم! خلاصه اومد... . با چه ذوقی ما نشون داديم که خالی ايم! اومد طرف ما، پاشم گذاشت رومون ... ولی بند کفشش رو بست و رفت بدون هيچ توجهی! آره رفت، آن جوری که حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد .
|
|
+ نوشته شده در
Tue 13 Feb 2007ساعت 3:43 توسط مرد تنها |
|
|
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
به قول قدیمی ها، گریه را کاری برای مرغ از قفس پریده نیست، یعنی اینکه آب به جوی
رفته رو دیگه نمی شه برگردوند، دیگه نمی شه ! آره دیگه نمی شه ، این و برای این گفتم که بگم دیگه لازم نیست بهم بگید که چطوری باید
قلب سنگیه عشقم رو نرم کنم، دیگه لازم نیست بهم بگین که چطوری باید بهش بفهمونم که دوستش
دارم، دیگه لازم نیست بهم بگین ... ،آره دیگه لازم نیست، چون حالا بعد از ده سال آشنایی، بعد
از ده سال دوست داشتن و بعد از پنج سال عاشق بودن، فهمیدم که عشقم دیگه مال من نیست یا
شاید بهتر بگم، اصلا هیچ وقت مال من نبوده و من به قول گفته ی خودش، فقط در خواب خیال
بودم و خیال می کردم که دوستش دارم و عاشقشم و اونم نسبت به من همین طور . آه، ای روزگار من چقدر ساده بودم که فکر می کردم ،تویی که به هیچ کس وفا نکرده
ای و نخواهی کرد به من ساده دل وفا خواهی کرد، آه، ای روزگار من چقدر ساده بودم که فکر
می کردم تو به من از پشت خنجر نخواهی زد، آه، آخر چرا ؟
چرا؟ چرا من ساده دل به تو اعتماد کردم، چرا همه ی عمر و جوانیم رو به پای تو گذاشتم،
چرا ، چرا هیچ وقت بهم نگفتی که دوستم نداری، چرا هیچ وقت بهم نگفتی که ... .
بگذریم ، دیگه احتیاجی به توضیح بیشتر نیست چون فکر می کنم عکس زیر بیان گر تمام
اتفاقاتی که خواسته یا نخواسته، توی این چند مدت به سرم اومده باشه، فقط خواهش می کنم
اگه شما هنوز به این جایی که من رسیدم نرسیدین، این نصیحت رو از من قبول کنید، که بزرگان
همیشه می گن، آغاز کسی باش که پایان تو باشد یا برای کسی بمیرید که حاضر باشه برای شما
بمیره، همین !!!
|
|
+ نوشته شده در
Wed 7 Feb 2007ساعت 2:36 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|