![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
شمعي نيم سوخته کنار پنجره ای باران خورده، با خود مي انديشيد: چه زود پروانه غم سوختنم را به باد مي سپارد، چه زود آب شدن قامتم را از ياد مي برد ، چه خود خواهانه نور عشقم را جايگزين ظلمت دلش مي کند و سرماي احساسش را با حرارات وجود من گرما مي بخشد؛
نور ديگري رخ مي نمايد، زماني که نورم را مي بيند، گرد من مي آيد، بال مي زند، مي چرخد، مي رقصد و شادماني مي کند، درخششم را عاشقانه نثارش مي نمايم و گرماي وجودم را خالصانه تقديمش مي کنم، خود مي سوزم و دل پروانه را مي سازم، اشک سوزانم قامت نحيفم را مي آزارد، اما دم بر نمي آورم تا پروانه به رقصش ادامه دهد، تا پروانه باشد و بگردد ... ... اما، دريغ و افسوس از زماني که خاموش مي شوم، نه نور دارم و نه گرما، او نيز مي رود؛ ديگر گرد من نغمه عاشق نمي خواند، ديگر دم از ايثار نمي زند، ديگر اشکهايم را با حرير بالهايش نمي زدايد، قامت خميده ام را تکيه گاه نمي شود، سر شوريده ام را سامان نمي دهد و دل سوخته ام را مرحم نيست... . دوباره نوري مي بيند و مي رود، گرد همان نور مي چرخد و مي رقصد... ، مي رود و مرا از ياد مي برد، من اما هنوز عاشقم و دل سوخته... . شمع روشن مي شود، دوباره نور ... دوباره پروانه ... دوباره سوختن ... دوباره ساختن .
|
|
+ نوشته شده در
Fri 23 Feb 2007ساعت 3:8 توسط مرد تنها |
|
|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد، مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند، مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت: تنهایی غریب است، ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست، که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید، اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ... .
|
|
+ نوشته شده در
Tue 20 Feb 2007ساعت 3:55 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|