![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
وقتی کودک بودم دلم می خواست دنیا را عوض كنم ؛ بزرگتر که شدم گفتم: دنيا بزرگ است ،کشورم را تغيير می دهم ؛ در نوجوانی گفتم: کشور خيلی بزرگ است،بهتر است شهرم را دگرگون سازم ؛ جوان که شدم گفتم:شهرهم خيلی بزرگ است،محله خود را تغيير می دهم ؛ به ميانسالی که رسيدم گفتم:از خانواده ام شروع می کنم ؛ در اين لحظه آخر عمر می بينم که بايد از خودم شروع کنم ؛ اگرتغيير را از خودم شروع کرده بودم ،خانواده ام ،محله ام ،شهرم ،کشورم ، و جهان را [به قدر توانم] تغيير می دادم... .
|
|
+ نوشته شده در
Mon 21 May 2007ساعت 3:0 توسط مرد تنها |
|
|
آن هنگام که باد پاییزی ، با آخرین تازیانه ی خود ، واپسین خاطره ی درخت را بی رحمانه از او ربود ، بانوی آبی پنجره ... آرامتر از افتادن برگی می گریست ، و در آن کشایش سرد ، تنها معجزه ای کوچک توانست به درخت بفهماند، که رنگ چشم های خیس بانو، تلافی پاییز و بهار بود .
|
|
+ نوشته شده در
Tue 15 May 2007ساعت 2:48 توسط مرد تنها |
|
|
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه یک
عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد .
حال که رسوا شده ام می روی واله و شیدا شده ام می روی حال که غیر از تو ندارم کسی وین همه تنها شده ام می روی حال که در بهر تما شای تو غرق تمنا شده ام می روی حال که نادیده خریدار آن گوهر یکتا شده ام می روی این همه رسوا تو مرا خواستی حال که رسوا شده ام می روی
|
|
+ نوشته شده در
Wed 9 May 2007ساعت 2:56 توسط مرد تنها |
|
|
پاسبان حرم دل شده ام ،شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او،نگذارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
|
|
+ نوشته شده در
Tue 1 May 2007ساعت 2:50 توسط مرد تنها |
|
|
دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هوای تازه دلش می خواست ولی آخرش تویه غبارا زد و رفت دنبال کلید خوشبختی می گشت خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
Wed 25 Apr 2007ساعت 4:45 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|