![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
دوست دارم گریستن را ، در آستانه ی باغی که نرگس هایش بوی گیسوان تو را می دهند . شکستنی تر از آنم که سنگ برداری و یا به دست خاطره ای دیر بسپاری من و تو و غزلم ، سالهاست زندانیم در این اطاقک مرطوب ،چهار دیواری تمام آبی این آسمان برای شماست و من گرفته تر از ، مردمان سیگاری تویی که می روی از پیشم نمی دانم چقدر از من و حال دلم ، خبر داری گره زدند مرا ، مثل عنکبوتی پیر به تار حوصله ی ، روز های تکراری مرا بگیر و تماشا کن و سپس بشکن همیشه آیینه پیدا نمی کنی ، آری
|
|
+ نوشته شده در
Sun 17 Jun 2007ساعت 1:31 توسط مرد تنها |
|
|
دریغا که سنگ فرش کوچه ها ، زیر رگبار کینه های این جماعت فرسوده می شود و من زیر این باران نا مهربان خیس می شوم ؛ چتر های محبت بسته است و باید هوای غم آلود خاطره ها را تنفس کرد .
چنان بی وفایی ، چنان بی وفایی که وقتی بمیرم ، سراغم نیایی مرا کشته ، درد جان سوز عشقت امان از جفایت ، که از من جدایی ز دل های مردم ، سراغت گرفتم تو محبوب مایی ، ز دل ها چرایی چرا ای غزال نجیبم ، رمیدی مگر دیده بودی ، ز من بی وفایی رها کن دلم را ، ز بند فراقت رها کن ، رها کن ، اگر آشنایی
|
|
+ نوشته شده در
Sat 9 Jun 2007ساعت 3:5 توسط مرد تنها |
|
|
آرزو دارم گذشته ها را از خاطر ببرم ، دوست دارم آیینه ها را به روشنی چلچله های روشن خانه ی تو بر پا دارم ؛ دوست دارم در کنار تو و دست در دست تو باشم ، اما افسوس گذشته ها با من خواهد بود ، از آینده خبری نیست و اکنون نیز از تو دورم . ای آشنای تنها ، غم و درد مرا دریاب ، به فکرم باش که من تنها با فکر تو از کوهها بالا می روم ، بر اوج آسمان ها پر می کشایم و در روی رود خانه ها ، همچون ما هی غزل آلای بازیگوشی در جهت خلاف آب شنا می کنم . امیدم تویی ، اما من را تنها گذاشته ای و من اکنون با غم تو مانوسم و در آرزو ی دیدارت می سوزم ؛ ای آشنای سفر کرده ، ای آهوی گریخته ، تو را با تمام وجود دوست دارم . |
|
+ نوشته شده در
Sun 3 Jun 2007ساعت 3:15 توسط مرد تنها |
|
|
حرف احساس مرا، گرچه نمی فهمیدی گر چه از عشق ، نترسیدم و می ترسیدی ولی اندازه ی یک عمر، مرا جان می داد وقتی از عشق تو می گفتم و می خندیدی آمدی من به فدای قدمت ، اما حیف که نمی خواستی ، انگار که در تبعیدی نه سلامی ، نه نگاهی که سلامی دارد جان من راست بگو ، از که تو می ترسیدی شاعر ناب ترین ، شعر مجسم بودی اولین بار ، که در صحن دلم رقصیدی تازه فهمیدم و ای کاش ، نمی فهمید م که دگر نیست ، به عاشق شدنت امیدی دلم آهسته و با زخم زبان گفت :(م.ت) تو به زیبایی ، چشمان که می خندیدی |
|
+ نوشته شده در
Fri 25 May 2007ساعت 3:7 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|