![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
غزل دستان خود را ، سوی ذات فرد می گیرد خدا دست کسی را که ، دعایم کرد می گیرد برایم سخت سنگین است ، هضم اینکه آیینه خیالش از نگاه سنگ ها هم درد می گیرد غروب آسمان حزن آور و غمناک ، تلخ تلخ ولی بدتر زمانی که دل یک مرد می گیرد همیشه زجر دشمن شادی آور نیست ، گاهی هم دل یک گربه با مرگ سگی ولگرد می گیرد چرا هر کس که یک آغوش پر احساس می خواهد همیشه دست گرمش را دو دست سرد می گیرد سخن از بی وفایی ها که می گویم بدون شک زبان تا عمق مغز استخوانم درد می گیرد
باران باش ، چون هیچ کس به باران عادت نمی کند ؛ هر وقت باران بیاید خیس می شویم . |
|
+ نوشته شده در
Mon 9 Jul 2007ساعت 2:11 توسط مرد تنها |
|
|
نمی دانم ، تو نخواستی یا که روزگار اما من نشانی از تو ندارم ، ولی من نشانی ام را برای تو می نويسم : در عصرهای انتظار، به حوالی بی کسی قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهايي شو ! کلبه ی غريبی ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام ؛ در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو ؛ حرير غمش را کنار بزن ، مرا خواهی ديد ... ! مرا خواهی ديد با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام .
|
|
+ نوشته شده در
Sun 1 Jul 2007ساعت 2:9 توسط مرد تنها |
|
|
کاش از اول می دانستم که ... بی وفا باشی ، وفایت می کنند با وفا باشی ، جفایت می کنند مهربانی گرچه آیینی خوش است مهربان باشی ، رهایت می کنند
عزیز من : زمانی را که پا درون دشت دلم گذاشتی به یاد داری، هنوز دشت دلم یک رنگ و با صفا بود، ولی با آمدنت، با بی وفایی ات تمام آن را خشکاندی و به کویری بدل کردی، به کویری که هنوز هم منتظر آمدن قطره ای باران است که شاید دوباره سبز شود .
ولی افسوس که ... تو گل بودی و من غنچه کنارت تف و لعنت به این قول و قرارت سر هفته نشد ، یاری گرفتی نمی رم تا ببینم ، روزگارت |
|
+ نوشته شده در
Mon 25 Jun 2007ساعت 1:49 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|