![]() |
![]() |
|
| شعر و متن های عاشقانه |
|
« بسمه تعالی » نوشتم نامه ای ، از بینوایی ببندم بر پر مرغ هوایی ببر مرغک بده دست عزیزم بگو صد داد و بیداد از جدایی سلام دوست خوبم ، حال و احوالتون چطوره ، خوبین ، انشا ء الله که همین طوره . هیچ وقت این کار رو نکردم ، حالا هم که موقع خداحافظیه ، دوست ندارم با طولانی کردن کلام ، خاطرتون رو که واقعا هم برام عزیزه ،آزرده کنم ، اما چه کنم که رسم روزگار اینه که می گه : هر آمدنی را رفتنی و هر شروعی را پایانی است ؛ دوست خوبم ، حالا دیگه نوبت پایان شروع کار من در وبلاگ نویسیه ، نه اینکه خودم بخوام نه ، اما چه کنم که مجبورم ، آخه الان چند ماهی می شه که درسم تموم شده و باید دیگه برم و آش کشک خالم رو بخورم ، آره ، درست حدس زدین ، موقع اون شده که منم برم و خدمت مقدس سربازی ( اونم چه مقدسی ) رو بگذرونم ، به همین خاطر با اینکه دلم براتون خیلی تنگ می شه ، اما دیگه نه می تونم آپ کنم و نه دیگه می تون به وب شما سر بزنم ... یار شیرین لب من گفت به هنگام وداع لحظه ای تلخ تر از لحظه ی بدرود نبود البته این قول رو می دم که بعد از دو سال دوباره برگردم و کارم رو با شما ادامه بدم ، امید وارم که توی این مدت من رو فراموش نکنید ، حالا هم در آخر، از تون می خوام که اگر خدای نکرده خوبی یا بدی از من دیدین ، من رو حلال کنید و دوست دارم این رو بدونید که از صمیم قلب شما رو دوست دارم و آرزویی جز سلامتی و خوشبختیه شما ندارم ؛ سالم ، سلامت و پیروز باشید . اگر از کسی رسیده است ، بدی به ما بماند به کسی مباد از ما ، که بدی رسیده باشد
با تشکر دوست کوچک شما مرد تنها |
|
+ نوشته شده در
Mon 22 Oct 2007ساعت 2:46 توسط مرد تنها |
|
|
« تنهاییت را در سکوت شب جاری کن » امشب تمام خویش را ، از غصه پرپر می کنم گلدان زرد یاد را ، با تو معطر می کنم تو رفته ای و ، رفتنت ، یک اتفاق ساده نیست ناچار این پرواز را ، این بار باور می کنم شعری است ، باغ چشم تو ، غرق سکوت آرزو یک روز من این شعر را ، تا آخر از بر می کنم
به اوج دل نشاندمت ، به ره گداز زندگی زمانه گر خزان شود ، توئی بهار زنگی به پاکی دلت قسم ، که از تو دل نمی کنم که تکیه گاه من توئی ، در این حصار زندگی
ماه من گفتم ، که با ما مهربان باشد ، نبود مرهم جان من ، آزرده جان باشد ، نبود بر دلم ، صد کوه غم از سر گرانی های او بود ، اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود خاطر هر کس از او می شد به نوعی شادمان شادمان گشتم ، که با ما هم ، چنان باشد ، نبود
|
|
+ نوشته شده در
Thu 11 Oct 2007ساعت 2:0 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|